میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

بدون عنوان

سلام نفسم امروز با بابایی رفته بودی بیرون و وقتی اومدی ازت پرسیدم : سبحان جون با بابایی کجا رفتی ؟  گفتی : بان و بابایی گفت منظورش بانکه . قربون حرف زدنت بره مامانی جوجوی کوچولوی من تازگیا همه حرفای ما رو تکرار میکنی اما به شیوه خودت ، حرفای جدیدی که یاد گرفتی : عصا           شیس ( شکست )                 پاک ( پارک )                 بو ( بوس ) نیس ( نیست )          ...
13 دی 1391

عکسهای شیطونی های من

سلام نفسم امروز میخوام برات عکسهایی رو که در مواقع شیطنتت ازت میگیرم برات بذارم . اینجا شما رفتی رو ساعت و با سرو صدا منو بابایی رو صدا میزنی و اینجا تلاش داری که آونگ ساعت رو بگیری و همزمان تلویزیون نگاه میکنی اینجا چشم بابایی رو دور دیدی و رفتی سر وقت لب تاپ و زیر چشمی بابا رو می پایی اینجا هم به کمک صندلی میری بالای میز آرایش من اول یه نگاه میکنی و با خودت میگی این کیه که شکل منه بعد میگی بیا جلو ببینم تو کی هستی ؟؟؟ ها و بعد که خیالت راحت میشه که خودتی فورا ماچش میکنی اینجا هم رفتی تو سطل زباله ات و گیر افتادی و کمک میخوای       ...
9 دی 1391

وقتی سبحان دوست داره دختر بشه

نفسم بعضی اوقات علاقه وافری داری که کارای دخترا رو انجام بدی اینجا رژگونه ها و رژ لبهای مامانی رو به صورت نازت کشیدی و همش به من میگی : به به اینجا هم حلقه های لگوت رو دور گوشات انداختی یعنی گوشواره گوشت کردی ...
9 دی 1391

مروارید هشتم از صدف پسرم

سلام آرام جون مامانی  بلاخره چشم ما به جمال هشتمین دندون کوچولوت روشن شد . یه دندون فسقلی ناز که از سمت چپ دهانت فک پایین در اومده و من با دیدنش ذوق میکنم . اونجور که از شواهد پیداست کم کم میخواد دندونهای کرسیت هم درآد آخه لثه هات در اون قسمتها متورم شده . خدا کنه همشون زودی درآن و من رو خوشحال کنن نفسم دوستت دارم به تعداد نفسام  بوووووووووووووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووووس ...
2 دی 1391

یه روز برفی

سلام قند عسلم چند روز پیش صبح که بیدار شدیم برف قشنگی اومده بود و شما کلی از دیدن سپیدی برف ذوق کردی . بعد از نهار با شما و بابایی رفتیم پیشکوه . اول از همه با ایمنی کامل از خونه در اومدیم برای اولین بار دستکش دستت کرده بودم و شما دستاتو از اول تا آخر جلوی صورتت گرفته بودی و دستاتو تکون میدادی و نگاشون میکردی.چکمه هاتو هم خیلی دوست داشتی و پاهاتو تکون میدادی خلاصه رفتیم که برف بازی رو یادت بدیم من و شما یه گروه بودیم و بابایی گروه مقابل .من گلوله درست میکردم میدادم به شما تابزنی به بابا اما نمیتونستی و گلوله رو مینداختی اونورتر بعد برف بازی یکم تو شهر دور زدیم و شما خوابیدی و برگشتیم خونه . تازگیا اصطلاحات جد...
29 آذر 1391

دنیای این روزای گل پسرم

سلام به روی ماه گل پسری تازگیا خیلی شیطون شدی و بی پروا کارهایی میکنی که دود از سر ما بلند میشه . یادگیریت هزار برابر شده و هر کاری میکنیم یا هر حرفی که ما میزنیم سریع تکرار میکنی . از کارهای خطرناک لذت می بری . وقتی با یک کار موافق نیستی یا یه چیزو نمیخوای خیلی ملوس میگی نه  چند تا اصطلاح جدید یاد گرفتی مثل : سا ( ساعت )         پو ( پول ) خاله سحر ( اله سر )                  عمو و عمه رو خوب ادا میکنی مو ( موز )             &n...
23 آذر 1391

سفر مشهد

سلام نفس من چند روز پیش یکی از اقوام فوت کرده بود و من و شما رفتیم مشهد و بابایی چون کار داشت نتونست با ما بیاد خلاصه صبح روز چهارشنبه به سمت مشهد حرکت کردیم و ساعت نه اونجا بودیم تو مسجد بعد از خوردن میوه و چایی و بعد از اینکه خستگیت در رفت شروع به ناسازگاری کردی که بریم دردر و با صدای بلند داد میزدی بابا دردر عصر همون روز به خاطر شما نرفتم بهشت رضا و تو خونه با هم دیگه خوابیدیم . صبح روز بعد هم همون برنامه دیروز رو تو مسجد پیاده کردی و کلا من از مراسم هیچی نفهمیدم . تو این دو روز چون دور و برت شلوغ هم بود که دیگه کلا قاط زده بودی و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی . تا اینکه بلاخره دیروز برگشتیم و من دیگه تصمیم گرفتم که تنهایی با...
11 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد